پایان اوفیلیا

دیشب که رسیدیم خونه ساعت ۱۰ و نیم بود . کلید انداختیم و کفش هامون رو درآوردیم که بابا در رو باز کرد: " کجا بودید بی وجدان ها؟ "
من که می خواستم حقیقتش رو بگم ولی خواهرم پیش دستی کرد و گفت که رفته بودیم هیئت .
خلاصه وقتی دیگه لو رفتیم کفش ها رو گذاشتیم زمین و رفتیم تو . از آجیل و شیرینی و این حرفها خبری نبود . فقط میوه و کدو حلوایی . تا چشمم افتاد به ظرف خرمالو (میوه ی محبوبم)عنان خود از دست داده و ظرفش رو گذاشتم جلوم و دو دست شروع کردم به خوردن . مامان و بابا همین طور مبهوت نگاه می کردن . جاتون خالی اینقدر رسیده و آب دار بود که آدم در لحظه ی خوردنش تموم غم و غصه هاش رو فراموش می کرد. هفت هشت تایی خوردم و بقیه رو هم گرفتم دستم بردم بالا .
از روز قبل بلیط سه تا بلیط رزو کرده بودم که خواهرم و فاطمه رو بذارم تو کار انجام شده . فاطمه نیومد و درس و امتحان رو بهونه کرد .خلاصه خواهرم رو به زور برداشتم بردم .
اینقدر خسته و بی حوصله بودم که بدون مسواک و شستن صورت و درآوردن جوراب، گرفتم خوابیدم .
شب که می آید
و می کوبد پشت در را
باخود می گویم :
اگر از خواب بلند یلدا برخیزم ، فردا کاری خواهم کرد، کارستان .
دیروز بعدازظهر که از پارک رد می شدم رفتم پیش وسایل بازی بچه ها. خوشبختانه هوا که سرد می شه پارک ها هم خلوت می شن .نگاهی به دور و برم انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست رفتم سمت تاپ و جاتون خالی کلی تاب بازی کردم . وقتی اومدم پایین سرگیجه و حالت تهوع گرفتم و دیدم یه پیرزن و پیرمرد هم نشستن رو نیمکت و دارن لبخند ژکوند تحویلم می دن.
باروبندیلم رو سریع جمع کردم و رفتم تو پیست دوچرخه برای پیاده روی. بعدش نشستم رو نیمکت و غروب خورشید رو تماشا کردم .

قبل تر با خواهرم زیاد می اومدیم برای پیاده روی . یه کم که راه می رفت زود خسته می شد و ازم می خواست که روی نیمکتها بنشینیم و استرحت کنیم .
این روزها هیئت های عزاداری فعالیت خودشون رو شروع کردند. این جور مراسم خیلی برام جذابیت دارن و البته خیلی هم متاثر کننده ست . بالاخره یک واقعه ی تراژیک در تاریخ بوده .
مامان و بابا آخر هفته می رون شهرستان به خواهرم سربزنند. من هم شاید برای امتحانات بچه ها برم پیششون ...
تو این یکسال و اندی که خونه و کاشانه رو ترک کرده بودم ، چندتا از کتابهام مفقود شدند:
تهوع،نارسیس و گلدموند،وقت تقصیر و پیتر کامنتسیند.
کل کتابخونه م رو بهم ریختم ولی اثری ازشون نبود . عمراً اگه من رنگشون رو دوباره ببینم .
این روزها فقط موتزارت و شوپن گوش می دم . برام کلی تازگی داره. چشمهام رو می بندم و جادو می شم . قبل تر زیاد حوصله م نمی شد کلاسیک گوش بدم ولی عجیب با حال و هوای این روزهام سازگاری داره .
در این چند روز اخیر چند تا از کارهای ناتمومم رو تکمیل کردم و بعد رفتم سراغ ذبح اسماعیل. طبق معمول اولین کارم به دلم نمی نشینه (حتی در مراحل ابتدایی) و باید بذارمش کنار و برم سراغ یه بوم دیگه .
یکسری اصلاحات باید تو طرح اولیه م انجام بدم . نمی خوام فیگورهام درگیر سن و مو و جنس و لباس و این حرفها باشن . (البته این ایده بعد از خوندن فلسفه و زیبایی شناسی و نقاشی ایده آل هگل به فکرم رسید و من بی تقصیرم) . و دیگه این که می خوام در بک راند در دوردست ها یک چوپان و چند تاگوسفند هم اضافه کنم و البته یک بوته ی خار در گوشه ی کار.
یونس و ماهی و ذبح اسماعیل که تموم شد می خوام روی آدم و حوا تمرکز کنم . اگه تنبلی رو بذارم کنار و ذهنم هم زیاد مشغول نباشه تا قبل از عید می تونم تمومشون کنم یا حداقل به جایی برسونمشون .
واما فلسفه ی هگل که این روزها ذهن من رو حسابی درگیر خودش کرده واصطلاحات world spirit و مراحل رسیدن به خودآگاهی آن و تضاد دیالکتیکی و زیبایی شناسی ش کلی برام جذابیت داشتند و نظریاتش در باب سیاست(تفکیک ناپذیر بودن دین از سیاست) و زنها خیلی ناخوشایند .
متن زیر گوشه ای از نامه ایست که هگل به ویندیشمان نوشته :
" این سقوط به ورطه ای تاریک، جایی که هیچ چیز ثابت، معین و قطعی نمی نماید،جایی که سوسوی چراغی نیست، مگر در کنار پرتگاه ها ، بلکه این سوسو زدن ها در روشنایی خود نیز تاریکند و به بیراهه می برند و تصویرهای دروغین بسیار دور از روشنی می سازند . هر جاده ای آز آغاز به پایان می گراید و به سوی بی نهایت می رود، خود را گم می کند و ما از هدف و جهت خود دور می کند..... تنها دانش است که می تواند آدمی را دوباره به بیرون راه برد و برهاند."
دیشب حواسم نبود یه لیوان پر نسکافه خوردم تا اذان صبح کله پا بودم و به خواهرم و خواهرزاده هام و اورفه و هگل و ... فکر می کردم و البته به:
شب تاریک جان ...
یکی دیگر از لذت های زندگیم ، گردش و جستجو در کتابفروشی هاست . زیر و رو کردن قفسه ی کتابها ، طوری که صدای فروشنده رو دربیاری که:
" دنبال کتاب خاصی می گردید؟ می تونم کمکتون کنم ؟ "
جستجوی کتابهای نایاب ، هیجان انگیزترین و البته وحشتناک ترین جستجوهاست . خصوصاً اگه خانم هم باشید و بخواهید وارد زیرزمین های تاریک و ومخوف خیابان انقلاب شوید. یادش به خیر، روزهایی که در به در از دلالهای کتاب سراغ نمایشنامه ای اودیپ شهریار و آنتیگونه و پدر و ... رو می گرفتم . با ترس و لرز دنبالشون راه می افتم تا بلکه بتونم رد و نشانی از کتابها پیدا کنم.
دیروز عصر نزدیک یک ساعت داشتم تو شهر کتاب می چرخیدم و بالاخره کتابهای " مامان ومعنی زندگی" و یک کتاب مصور جیبی به نام "چندین نوشته ی کوتاه برای زندگی" رو انتخاب کردم.

"مامان و معنی زندگی" نوشته ی اروین یالوم ، مجموعه ی چند تا داستان با درونمایه ی روانشناختی ست که انتشارات کاروان هم ناشر این کتابه .
در حال حاضر مشغول خوندن کتاب "سیر حکمت در اروپا " هستم . چاپ کتاب برای سال 1345 ست و برگه هاش در آستانه ی پودر شدن هستن. موقع خوندنش باید کلی احتیاط کنم .
فرض کنید که حالتون تو این روزها بد و به هم ریخته باشه و کانت هم مدام بیاد روی اعصابتون که عقل انسان در پاسخ به یکسری سوال ها به حال تعلیق درمیاد و نمی تونه کمکی به آدم بکنه . چه روزهای کسل کننده ای .
مامان و بابا دیشب برگشتند . داشتم فکر می کردم زندگی در ایران سطح توقعات آدم رو پایین میاره . به فرض اگه پروازها تاخیر داشته باشند اشکالی نداره . مهم اینه که هواپیماها سالم به زمین بشینند. حالا یه چند ساعتی هم تاخیر کنند . اشکالی داره ؟؟؟؟
دیشب بچه ها از نبود مامان بابا سو استفاده کردند و اومدند خونمون .تا سه نصف شب داشتند شلوغ می کردند . خواهرم مدام از بالا زنگ می زد و تذکر می داد که دیروقته آروم تر . خلاصه اوضاعی داشتم . نزدیک های ساعت سه تصمیم گرفتن بخوابن چون فرداش می خواستن برن سرکار نخفیف دادن وگرنه تا خود صبح بیدار می موندند. وقتی خوابیدن تازه رفتم تو آشپزخونه تا تمییز کنم و ظرف ها رو بشورم .
پاییز رو به اتمامه و من از این بابت خوشحالم .
خزان به سرعت درحال رفتنه و بعد از اون زمستان و بعد از آن دوباره بهار ...
آدم ها عوض می شن . احساسات تغییر می کنن و رو به سردی می رن و قلب ها سنگ تر از پیش می شن .
کاش یه خرس قطبی متولد می شدم و می تونستم به خواب زمستونی فرو برم و تو رویاهام منتظر بهار می ماندم ...
در کوچه پس کوچه های پاییز :
دیشب تا پاسی از شب با بچه ها دور هم بودیم .من که اصلا حوصله شون رو نداشتم به اصرار فاطمه رفتم. معصومه از عشاقش تعریف می کرد . بابک و هومن و رضا و ... . کلی بهش خندیدیم . هومن بهش گیر داده که باید برای فوق لیسانس بخونی و معصومه هم که حوصله ی درس و اینجور چیزها رو نداره و کلی پشت سر بیچاره بد گفت . من هم گفتم اتفاقاً فقط هومن می تونه تو رو به راه راست هدایت کنه .
خلاصه ماجرای پیچیده ای داشت . دیشب می گفت بچه ها خیلی ناراحتم دارم تبدیل به یه زن خرب می شم و این که حمید هم مدام زنگ می زنه که چقدر زود تونستی همه چیز رو فراموش کنی و از چشمهاش خوندم که هنوز یه جورایی حمید رو دوست داره .
موقع برگشت نزدیک بود بریم زیر اتوبوس و البته اون دنیا . از بس که این دختر با سرعت و بی احتیاط رانندگی می کنه . بهش گفتم دو بار بابام کنار دستت بنشینه یاد می گیری مث آدمیزاد رانندگی کنی .
بابام دیشب از مشهد زنگ زده که آمپول هات رو می زنی یا نه .
پدر جان ! دل خوش سیری چند ؟؟؟
این روزها این سوال ذهنم رو شدیداً به خودش مشغول کرده :
" سی هزار سال دیگر چه کسی خواهم بود؟"
حاضرم تموم آمپول های دنیا رو بزنم تا جواب این سوال رو پیدا کنم ...

فاطمه دیشب فیلم درباره ی الی رو اورده بود ببینیم . کلی هم به جونم غر زد که باهاش نیومدم این فیلم رو تو سینما ببینم . یکی از کارهایی که ازش بدم میاد فیلم دیدن تو سینماست. فیلم دیدن من آداب مخصوصی داره . یکیش هم اینه که حتماً باید جلوی تلویزیون ولو بشم و حوصله م نمی شه دو ساعت مث میخ روی صندلی سینما فرو برم . و دیگه این که راه به راه هم لیوان های چای م باید خالی و پر بشه و آدم های زیادی هم دور و برم نباشن چون تمرکزم به هم می ریزه .
تصور کنید تو سالن سینما، یکی موبایلش زنگ می زنه ، یکی چیپس و پفک می خوره، یکی دیگه وسط های فیلم با بغل دستیش جلسه ی نقد و بررسی راه میندازه . خلاصه دوست ندارم برم سینما و همیشه کلی سر این موضوع با هم بحث می کنیم . دیشب گفت به رنگ ارغوان رو حتماً باید سینما ببینیم و من هم مث همیشه ابراز مخالفت نمودم ولی مثل این که این بار تهدیدش خیلی جدی بود ...
و اما درباره ی الی . فیلم بدی نبود . ولی نه اون طوری که فاطمه می گفت فوق العاده ست و مهرجویی می گفت آخر فیلمه و ... چیز ویژه ای نبود . یک فیلم معمولی مثل بقیه ی فیلم هایی که فیلمسازهای متوسط می سازن.
همون ابتدای اکران که فیلم کلی سر و صدا کرد و منتقدهای خارجی هم جذبش شدن، خبرها رو در روزنامه دنبال می کردم که ببینم چه چیز این فیلم به مذاق اون ور آبی ها خوش آمده ؟ تو یکی از همین نقدهایی که می خوندم نویسنده مطلب به دروغ گویی اشاره داشت و می خواست یه جوری ربطش بده به شرایط و اوضاع فعلی جامعه ایران . که به نظر من ابلهانه ترین نگاهی بود که می شد به موضوع این فیلم کرد. و بعد گفتم شاید صحنه ای که سپیده از دست شوهرش کتک می خوره براشون جذابیت داشته و می خواسته بگه حقوق زن ها همچنان تضییع می شه و زن ایرانی از شوهرش کتک می خوره و از این حرفها ... .
درباره ی الی روایت یک روز از ماجرایی که برای چند تا دوست که گروهی با هم به مسافرت اومدن اتفاق می افته و واقعاً آخر سطحی نگریه که بگیم این فیلم موضوع اجتماعی داشته و نشان دهنده ی شرایط فعلی جامعه ی ایران بوده .
آخر فیلم با فاطمه کلی بحث داشتیم که کدوم بهتره؟
بدی بی پایان یا پایان بد . فاطمه که طرفدار احمد بود و من هم که به قول فاطمه همیشه ساز مخالف می زنم .
مامان و بابا با عمه م و شوهر عمه م امروز صبح رفتن مشهد . فقط دعا می کنم سالم بروند و برگردند .
امروز صبح که از خواب بیدار شدم . وحشت کردم . بالشم پر خون شده بود . نمی دونم چرا بی اختیار یاد خواهرم افتادم .
خیلی وقته به خوابم نیومدی خواهر خوبم ...
این بار که به خوابم اومدی لباس زرشکی ات رو بپوش . همونی که من خیلی دوستش داشتم و می گفتم خیلی بهت میاد . دنبال عینکت نگرد آخرین بار من برش داشتم که زیر دست و پا نمونه . الان تو کمد کتابخونه مه . پس چرا سراغش رو دیگه نمی گیری .
خواهر عزیزم . به خوابم بیا ...
دوباره پیشم بیا ....باید بهم قول بدی .
صبح بعد از نماز با بابا رفتیم دندانپزشکی. خیلی برام جالب بود که دکتر از ساعت 5 صبح مشغول به کار می شه. من هم خیلی دوست دارم که بعد از نماز صبح نخوابم ولی نمی تونم متاسفانه. البته باید روش کار کنم شاید موفق شدم .
دهنم رو یک میلیمتر هم نمی تونم باز کنم .خیلی درد دارم . کلی ژلوفن خوردم ولی باز هم تیر می کشه . خیلی هم گرسنمه . از دیروز که صبحانه خوردم تا به الان چیزی نخوردم جز یه مشت کپسول و مسکن . مامان برام سوپ پخته ولی نمی تونم بخورم . آب دهنم رو هم به زور قورت می دم . سه تا آمپول پنی سیلین هم دارم که از شما چه پنهان وحشت دارم از تزریقش. کلی با دکتر داروخانه بحث کردم که به جاش کپسول بده که موفق نشدم .
چند روزیه که فاطمه باهام قهر کرده چون باهاش نرفتم بیرون . دیشب بالاخره زنگ زدم و از دلش درآوردم . با علی بحثش شده بود و امشب احتمالاً برای توضیح و تفسیر میاد پیشم.
این روزها دست به دامن اخلاقیات اسپینوزایی شدم :
هر پیشامدی را با خویشتن داری بپذیریم، دستخوش احساسات نشویم .
دیروز قرار بود دندون عقلم رو جراحی کنم ولی از مطب زنگ زدند که دکترانجامش نمی ده. من هم امروز صبح رفتم پیش یه دکتر دیگه. وقتی عکس دندونم رو دید گفت که دندون راحتیه و پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشه . خلاصه اگه سر بگیره فردا صبح از شر این دندان بی عقل و سرکش خلاص می شم.
این خواهر دوقلوم با کارهاش مدام روی اعصابم راه می ره و همش تو فکر خرید و تکمیل جهیزیه شه مامان هم که همیشه ی خدا طرف اون رو می گیره . دیشب باهاشون دعوام شد . یه وقتهایی عجیب دوست دارم خونه و خونواده م رو ترک کنم و سر به کوه و بیابون بذارم.
یونس و ماهی تمام شد . دیروز چند ساعتی نشستم روبروش و چند تا اشکال ازش درآوردم . خطوطی که امواج دریا رو باهاش نشون دادم هماهنگ به نظرم نیومدند . باید یکی دیگه رو شروع کنم . البته اینبار فقط با اکریلیک کار می کنم .
دیشب داشتم فکر می کردم که کدام عقلانی تره ؟
اعتقاد به وحدت وجود یا اعتقاد به دو گونه بودن هستی (جوهر)
فکر کنم اولی برام خوشایندتره ...
فکر خواهرزاده هام یک لحظه هم آرومم نمی ذاره . روزی چند بار بهشون زنگ می زنم :
بدون لباس تو حیاط نرید . مانتو شلوارتون رو پرت نکنید وسط خونه . جورابهاتون رو بذارید یه جایی که نخواهید دو ساعت دنبالش بگردید. شبها قبل از خواب مسواک و کرم زدن به دستها فراموش نشه . زیاد پای کامپیوتر و تلویزیون نشینید. خونه ها رو ریخت و پاش نکنید . بعد از مدرسه پاها و دستها و جورابهاتون رو بشورید . درسهاتون رو نگذارید برای آخر شب.
روی این مورد آخری کلی تاکید کردم . با شناختی که ازشون دارم، همه ی کارهاشون آخر شب یادشون می افته : حل کردن مسئله های ریاضی، درست کردن کاردستی و...
یه شب خیلی خسته بودم و ساعت نه خوابیدم. بچه ها بیدار موندند که تکالیفشون رو انجام بدن . به خواب عمیقی فرو رفته بودم که یکیشون از خواب بیدارم کرد که خاله بیدار شو این صفحه رو برام توضیح بده . نگاهی به ساعت انداختم . یازده بود . به حالت نیمه جان بلند شدم و روش های جداسازی مخلوط رو براش توضیح دادم.
دیشب که زنگ زدم با التماس گفتن که کی برمی گردم . ولی جواب درستی نداشتم ...
احساساتم می گه باید برگردم ولی عقلم بهم می گه باید بهشون اجازه بدم که با شرایط جدیدشون کنار بیان ، بدون ترحم و دلسوزی و این حرف ها .
تازه دارم می فهمم تقابل عقل و احساس یعنی چی !
خدایا دسته گل های خواهرم رو به تو می سپارم ...
خانواده م و عموهام و عمه م صبح پنج شنبه رفته بودن شهرستان . من باهاشون نرفتم . یکی از عموها از فرصت استفاده کرد و پسرش رو سپرد دست من.این محمد اعجوبه ای ست در نوع خودش. پسری درس نخوان و بازیگوش و پر حرف. داشتم براش توضیح می دادم که چطور می تونه بین چند تا کسر مخرج مشترک بگیره که یکدفعه پرید وسط حرفم و شروع کرد به تعریف سریال گاوصندوق. کلی کلافه شدم از دستش. بعدازظهرش می خواستم برم شاه عبدالعظیم ولی نمی تونستم تنهاش بذارم . بعد به فکرم رسید که دو صفحه سوال بهش بدم که تا برگشت من حل بکنه که فکر و خیال به سرش نزنه . با ترس و لرز زدم بیرون و از اونجا مدام زنگ می زدم و کنترلش می کردم.
صحیفه ی سجادیه کتاب جالبیه . مجموعه ای است از مناجات های امام سجاد که بعد از واقعه ی عاشورا نگارش شده . من هم چند تا از دعاهاش رو خوندم . دعا در موقع حزن و الم ، در حق پدر و مادر، در طلب توبه .
بعدازظهر دلگیری بود . گشتی تو بازارچه زدم و بعد به خونه برگشتم .فکر می کنید با چه صحنه ای روبه رو شدم . پسر عموی محترم درازکش جلوی تلویزیون و برگه های سوال سفید و دست نخورده . تلویزیون رو خاموش کردم و نشستم بالاسرش تا همه رو حل کنه .
آخرشب که رفتم پایین بهش سر بزنم ، دیدم سرش رو گذاشته رو کتابهاش و خوابش برده . با خودم گفتم ( به شیوه ای نصیحت گونه بخوانید):
" ای پسر تو درس خوان نشوی... "
این ماجرای گندکاری های بشر ظاهراً تمومی نداره. زمین رو به نابودی کشوندند که هیچ، حالا دامنه ی خرابکاری هاشون داره به ماه و مریخ هم توسعه پیدا می کنه. یکی نیست بهشون بگه: موجودات دوپا و دو دست بی فکر و کله سنگی و خرابکار ، به جای این که این همه هزینه صرف کنید که ببینید چند گالن آب تو ماه پیدا می شه بیایید از این فاجعه ای که روی کره ی خاکی در حال وقوع است جلوگیری کنید.
کارتون وال-ای رو دیدید که احتمالاً...
یاد یه ترانه افتادم که سال ها پیش تلویزیون زیاد پخشش می کرد:
پاکی های دنیا رو آلودی
این جور اگه بگذره نابودی
آی آدم ها با ندونم کاریتون
زندگی رو کشتید و خشنودید

دبیرستان که بودم یکباردرهمایشی شرکت کردم به نام جوانان آرمانی . من هم نوشته ای رو با موضوع آزادی بیان ارسال کردم که جزو هشت کار برگزیده شد . نوشته م با این جمله آغاز می شد :
" به نام انسان ها، انسان هایی که می اندیشند پس هستند ".
بعد از چند هفته به دفتر امور تربیتی احضار شدم که براشون توضیح بدم " به نام انسان ها ... " یعنی چی ؟ خلاصه تفتیش عقاید و از این حرفها .
تو اون زمون هیچ دین و مذهب درست وحسابی نداشتم و شاید یه لاادری به حساب می اومدم . با بچه ها کلی مناظره و مباحثه های پنهانی تو سالن ورزش و آزمایشگاه می گذاشتیم . من یه طرف میز بودم و دوستان طرف دیگه . و من دن کیشوت وار با یابوی لاغرم می تاختم .
معلم های تربیتی و دینی و قرآن از دستم ذله بودند . یکبار معلم قرآن سال اولمون داشت برای بچه ها توضیح می داد که روحانیون و مراجع تقلید عمر زیادی دارند چون خدا دوستشون داره به خاطر کارها و خدماتی که برای اسلام انجام می دهند. من هم سریع ادامه ی حرفش رو گرفتم که اگه بابابزرگ من هم می نشست زیر باد کولر و فتوی صادر می کرد اینقدر زود فوت نمی شد. و بعد هم صدای انفجار خنده و البته خشم خانم معلم .
با این که شایعات زیادی تو مدرسه پشت سرم بود ولی مدیر همیشه کلی هوام رو داشت. بالاخره شاگرد زرنگی بودم و نمره ی اول مدرسه برای من بود.
خیلی چیزها از اون زمان تا حالا تغییر کرده . مدیر مدرسه مون پارکینسون گرفته و بازنشسته شده . اکثر معلمهامون از اون مدرسه رفتن . دکور جدید ، نیمکتهای جدید، رنگ و لعاب جدید و آدم ها ی جدید والبته از همه مهم تر این که خودم هم تغییرات زیادی کردم .
16 آذر نزدیکه . از حالا می تونید منتظر اختلالات سایتها و آنتن های موبایل ، تشویش، سانسور، باتوم، دگرگونی حقیقت ، زندان و البته اون دنیا باشید ...
خلاصه این که :
"بچه ها مواظب باشید..."
این روزها بی حوصله و منگم . حوصله ی شلوغی و رفت و آمد و بیرون رفتن رو ندارم . حتی حوصله ندارم موهام رو شونه کنم . فاطمه دیشب پیشم بود و گفت قیافه م شبیه جنگ زده های اتیوپیایی شده . حرفش درست بود . حس و حال این روزهای من همینه : سرگردانی، سرگیجه و آوارگی ...
این روزها بیشتر از هر زمانی تو رو صدا می زنم، بهت فکر می کنم ، بهت پناه می برم . این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای به ناتوانی وعجز خودم در کائنات پی می برم. این روزها عجیب به دنبال توام ... .
بشنو صدایم را پروردگارم ، بشنو ...
دو هفته ای شهرستان بودم . رفته بودم به خواهرم سر بزنم . دیروز ظهر برگشتم . بچه ها کلی پشت سرم گریه کردند و بابا هم بهم تذکر داد که زیاد اونها رو به خودم وابسته نکنم .
یک بار نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیدم که فاطمه بدون بالش و پتو کنارم خوابیده . احتمالاً از خواب پریده بوده و فانوس به دست در اتاق ها در جستجوی مهر و عاطفه ی مادریش بوده ولی چیزی پیدا نکرده جز ...... و ناچار به آدم زمختی مث من پناه آورده . چند روز پیش بهم گفت که خیلی من رو دوست داره چون نه خیلی مهربونم و نه خیلی بداخلاق ....
همیشه کلی با خواهرم دعوا داشتم که فاطمه رو با محبتهای بیش از حدش لوس بار آورده . ولی اون شب وقتی دیدم به من پناه آورده دلم خواست که تا ابدیت در آغوشش بکشم و مث خواهرم نازش رو بکشم و لوسش کنم .
تا خود صبح بیدار بودم و پتو رو روش مرتب می کردم و صورت نرم و لطیفش رو نوازش می کردم .
لعنت به این مهر مادری که آدم رو تا سر حد جنون به خودش وابسته می کنه ....

خیلی دوستش دارم . یه بعدازظهر گرم تابستون این عکس رو خواهرم گرفت . شاید باورتون نشه ولی هنوز هم گرمای کف حیاط رو زیر دستهام حس می کنم .هفت سالم بود و خواهرم تازه نامزد کرده بود. می خواست با نامزدش بره بیرون و من هم گریه می کردم که باید من رو هم با خودشون ببرن ولی مامان اجازه نمی داد . دویدم و رفتم تو حیاط ٬ولی تلپ خوردم زمین و شروع کردم به گریه وزاری . خواهرم هم پنهانی رفت پشت پنجره و ازم عکس گرفت .
خدایا چرا خوشی اینقدر زود از خونه ی ما رفت . چرا اینطوری شد؟
باید جوابی باشه . حتماْ باید جوابی باشه...
وقتهایی که خیلی بهم می ریزم و دنیا پیش روم تیره و تار می شه می رم حمام و می زنم زیر آواز.
دیروز غروب هم شدیداً حالم گرفته بود . رفتم زیر دوش و با آخرین ولومی که حنجره یاری می کرد شروع کردم به خوندن ترانه های داریوش. مشغول خوندن آهنگ مورد علاقه م "حریق دریا" بودم که فریاد پدر از حمام طبقه ی پایین به حمام طبقه بالا مخابره شد که:
" صداتو ببر دختر" .
خلاصه کلی ضایع شدم و آهنگم رو نصفه نیمه ول کردم و اومدم بیرون .
دیشب "عشق و درختهای گردو"رو سوزوندم. البته دلم نیومد همه رو منهدم کنم . قلبش و پای چپش رو نگه داشتم و بقیه رو سوزوندم.

دلم شدیداًهوای مدینه رو کرده، دلم می خوست که الان اونجا باشم. ولی مجبورم به همین شاه عبدالعظیم خودمون قناعت کنم . هر وقت داخل صحنش می شم از بوی پا و عرق حالت تهوع بهم دست می ده از بس که سیستم های تهویه شون افتضاحه. اغلب ترجیح می دم بنشینم تو حیاطش و از گلدسته ها و هوای تمییز و سایر زیبایی ها لذت ببرم.
وقتی وارد مسجدالنبی می شی فکر می کنی وارد بهشت شدی. کلی جو معنوی آدم رو می گیره و می تونیدساعتهابدون احساس خستگی بنشینیدو عبادت کنید.

ای بابا، این جا ایرانه دیگه . توقع زیادی هم نمی شه داشت. اونوقت می شینن کلی جلسه می ذارن که چرا جوونها از دین فرارین ؟ به جای صغری کبری چیدن بیایید روی معماری و زیباسازی مساجد و اماکن زیارتی کار کنید که آدم رغبت کنه داخلش بشه دو رکعت نماز بخونه.

لحظه ای روی ماسه ها ایستادم و به اطرافم نگاه کردم. سکوتی مقدس بر آن سرزمین حکمفرما بود مانند کویری بود که در عین جذاب بودن جان می ستاند. نوای آن ترانه ی بودایی از میان خاک به گوشم رسید و در عمق وجودم نشست که می گفت:
" کی آن زمان پیش خواهد آمد که بتوانم به تنهایی،بدون هیچ همراه،به انزوا بگریم و نه شاد باشم و نه افسرده ؟ این اطمینان مقدس به من الهام شده باشد که همه چیز رویایی بیش نیست؟ کی خواهد بود آن زمان که در پوشاک ژنده ی خود بدون هیچ آرزویی،خرسند و راضی به کوههاپناه ببرم؟ و حال که در کالبد خود جز مرض و جنایت، پیری و مرگ چیزی نمی بینم، کی خواهم توانست آزاد، بدون وحشت و سعادتمند به جنگل پناهنده شوم. کی؟ آه! کی؟"
بخش هایی از کتاب زوربای یونانی نوشته کازانتزاکیس
دیشب داشتم به خواهرم اصرار می کردم برام دوباره کار پیدا کنه ولی گفت که همون یکبار که دستم رو بند کرده برای بقیه ی عمرش کافی بوده ( چون نصفه نیمه ول کردم اومدم بیرون) و بعد من رو متهم کرد که آدم تنبل و غیرقابل اعتمادی هستم و حرفهام مث باد هوا می مونه . تا پاسی از شب داشتم رو حرفهاش فکر می کردم کلی هم ناراحت شدم وقتی بهم گفت آدم غیرقابل اعتمادی هستم و مدام حرفم رو عوض می کنم . خوب آدمیزاد رأی ش عوض می شه حرفهاش که کلام وحی نیست که لایتغیر بمونه .
این روزها با شنیدن صدای تلفن خونه سه متر از جا می پرم . نمی تونم راحت بخوابم مدام یاد خواهرم و حرفهاش می افتم .
" نمی تونی یه کم از این خشونتت کم کنی، رفتارت خیلی زننده س"
" نه سرکار می ری ، نه شوهر می کنی . می شه دقیقاً به من بگی چه غلطی می خوای تو زندگیت کنی"
" تو برای بچه هام بدآموزی داری . از وقتی اومدی دیگه به حرف هیچ کس گوش نمی دن"
" کی می شه من خوب بشم تو برگردی خونه "
دیروز از ظهر داشتم فکر می کردم که برای شام بابا چی بپزم؟ یادم افتاد که وقتی هوا سرد می شه از مامان می خواد که براش برانی اسفناج بپزه. من که ازاین غذا و قیافه ی سبزرنگ بدترکیبش خیلی بدم میاد ولی به خاطر پدر این غذا رو درست کردم . وقتی خورد کلی تعریف کرد و اصرار کرد که خودم هم بخورم . من هم چشم هام رو بستم و یک لقمه تو دهنم گذاشتم . علی رغم ظاهر زشتش طعم خیلی خوبی داره . بابا حین خوردن خاطرات زمان بچگیش رو برام تعریف کرد که مادرش زمستونها از این غذا زیاد درست می کرده و همه خیلی خوششون می اومده. من بی اختیار یاد کارتون راتاتویل افتادم و اون جا که بازرس رستوران با خوردن راتاتویل یاد گذشته ی خودش و مادرش می افته و این غذا یه جورایی او را به گذشته ش متصل می کنه . خلاصه خوشحال شدم بابا خوشش اومد.
برانی اسفناج خیلی راحت و سریع آماده می شه . پیاز رو خرد می کنید ودر روغن فراوان سرخ می کنید و کمی ادویه کاری و زردچوبه بهش می زنید . اسفناج ها رو درشت خرد می کنید و داخل قابلمه می ریزید و درش رو هم می گذارید تا آب بیاندازه . لازم نیست بهش آب اضافه کنید . زیر شعله رو کم می کنید بعد از تقریباً یک ربع تا بیست دقیقه آماده می شه . اگه می خواهید که ماست رو با اسفناج قاطی کنید باید بگذارید کمی خنک بشه در غیر اینصورت ماست روکنار اسفناج میل کنید .ماستی هم که استفاده می کنید چکیده و پرچرب باشه بهتره .
این روزها فقط آلبوم جدید بنیامین رو گوش می دم . خواهرم هم مدام غر می زنه که این آهنگهایlow level چیه که گوش میدم . کاریش نمی تونم بکنم ، خوشم میاد دیگه ...
هوا سرد شده دارم یخ می بندم ... یک لیوان چای داغ تو رختخواب خیلی می چسبه .

هملت- آن جمحمه روزگاری زبان داشت و می توانست آوازخوانی کند. اکنون این پست فطرت چنان آن را به خواری بر زمین می افکند که گویی این همان استخوانی است که قابیل اولین قتل را با آن مرتکب شد. یا ممکن است سر سیاستمدار تیزهوشی بوده باشد که می توانست حتی مشیات خداوند را هم پیش بینی کند و حالا به روزی افتاده است که عقل این مرد ابله نیز از آن بیشتر است . آیا این ممکن نیست؟
تازه از بیرون اومدم. دستگاههای سنجش آلوگی هوا بین شرایط بحرانی و هشدار در نوسان بودند. تموم لباسهام بوی دود گرفتن . دیگه نمی شه تو این شهر نفس کشید .
عمو و بابام آخرهفته رفتند به خواهرم سرزدن و من به دلایل نامعلومی نرفتم . می خواستم تنها باشم و یه کم فکر کنم ولی فاطمه از عالم غیب پیداش شد و تا برگشت بقیه پیشم موند. کلی هم کتاب درسی با خودش آورده بود که خیر سرش درس بخونه ولی همه کاری کرد جز درس خوندن.
بالاخره یه اتود از ماجرای قربانی شدن اسماعیل زدم. تفاوت کارمن با کارهای قبلی اینه که من فرشته آسمانی رو داخل طرحم نکشیم و بیشترین تاکیدم روی شکاکیت حضرت ابراهیم بوده .
دیشب از دست خواهرزاده هام سر یه موضوعی عصبانی شدم . از همون راه دور و پشت گوشی شروع کردم به نصیحت و یاسین خوندن .
این نسل جدید چرا اینطوری شدن؟ خدا به پدر و مادرهای این بچه ها رحم کنه . به اندازه ی یک اپسیلون برای حرف آدم ارزش قائل نیستند. ببینید اوضاع چقدر خراب شده که صدای من هم دراومده . جداً خوش به حال اونهایی که اجاقشون کوره و مجبور نیستن تو این زمونه مار تو آستین پرورش بدن .
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار ...
من اخلاق خوب و مناسبی ندارم . حداقل می تونم بگم رفتاری که شایسته ی شما باشه و شما اون رو بپسندید ندارم . در ضمن اخلاق بدی هم که بشه اون رو مذموم و زشت به حساب آورد ندارم .من اصلاْ اخلاق ندارم. ظاهراْ این هم خودش یک جور اخلاقه که آدم اصلاْ اخلاق نداشته باشه .
بخش هایی از نمایشنامه ی دروغگو و راهبه . نوشته ی کورت گتس
حال خواهرم داره بحرانی می شه. نفس همگی تو سینه حبس شده. همه به تکاپو افتادن که برن بهش سر بزنند. از این کارشون متنفرم. می خوام از بالای سر خواهرم دورشون کنم . می خوام تموم اون دستبندهای سبز رنگی رو که دور مچش بستند پاره کنم .راحتش بذارید احمق ها ... اون می خواد زنده بمونه ...
دلم می خواد تو این لحظات ببرمش کنار دریا.چه فکر خام و ابلهانه ای در این لحظات عذاب آور لعنتی .
از جهان بدون خواهرم می ترسم . از این که خواهر زاده هام بدون مادر بزرگ بشن می ترسم .
من می ترسم و تودر گوشم زمزمه می کنی :
" من با توام. آیا می هراسی؟ "
مثل اینکه بابا چند روز پیش التیماتوم خودش رو به خواهرم داده که اجازه ندارن عروسی بگیرن. واقعاً موندم چرا دخترها اینقدر شیفته ی جشن های مجلل و پرزرق و برق عروسی هستند . من که حالم از این جور مراسم به هم می خوره و اصلا نمی تونم خواهرم دوقلوم رو درک کنم که چرا اینقدر اصرار داره تو این شرایط جشن مفصل بگیره . تو خانواده ی ما تو شرایط ویژه، پدر همیشه حرف آخر رو می زنه و بقیه هم چه خوششون بیاد و چه خوششون نیاد باید اطاعت کنن. با این که آدم استبداد زده ای نیستم ولی زیر استبداد پدر بودن اصلاً برام ناخوشایند نیست و برعکس خیلی هم دوست داشتنیه .
مامان کلی سفارش کرده که هوای بابا رو داشته باشم و غذای مونده بهش ندم . من هم خونه نشین شدم و می شورم و می پزم و تمییز می کنم.
بابا سرما خورده و باید براش سوپ بپزم . باید برم کمی خرید کنم : سبزی سوپ، رشته فرنگی و هویج .
خیلی دوستت دارم پدر . این روزها خیلی نگرانتم . نگران چشم های آبی رنگت که پر از بغض و خستگیه.
بنیامین با آخرین ولوم :
مث گریه توی پاییز ، مث پاییز توی کوچه ...